معرفی آهنگ: «Besame Mucho» ترانه‌اي‌ست از آمريکاي لاتين که نويسنده‌ اصلي آن «کنسوئلو ولازکوئز»، «Consuelo Velazquez» بانوي آوازخوان و پيانيست مکزيکي‌ست. «کنسوئلو» متن اين ترانه را سال 1940 در اواخر سن 15 سالگي نوشته و همزمان براي آن آهنگي تنظيم کرده است. ترانه «Besame Mucho» همان‌ سال در اولين مسابقه موسيقي که در آمريکا برگزار مي‌شد، برنده جايزه‌ اول شد. پس از اين جايزه تا ‌به امروز ترانه «Besame Mucho» به بيش از 200 زبان زنده دنيا ترجمه و خوانده شده است.


برچسب‌ها: توضیحات تکمیلی درمورد آهنگ صفحه
ادامه مطلب ... نویسنده: مقتدا | دوشنبه یکم دی 1393 - 18:28

بسیاری از مردم کتاب " شاهزاده 
 
 کوچولو " اثر " اگزوپری " 
 
( آنتوان دو سنت‌ اگزوپری )
 
را می شناسند .

اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید و کشته شد .
قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید .
او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری کرده است .
در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتار
های خشونت آمیز نگهبانان حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد مینویسد :
"مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم .
جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس
هایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم
گذاشتم ولی کبریت نداشتم .
از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم .
او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود .

فریاد زدم " هی رفیق کبریت داری ؟"
به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد .
نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .
لبخند زدم و نمی دانم چرا ؟ شاید از شدت اضطراب ،
شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم .
در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد .
میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ولی گرمای لبخند من از میله ها
گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت .
سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد و مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و
لبخند زد من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند
زدم . نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود ...

پرسید : " بچه داری ؟ "
با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و
گفتم :" اره ایناهاش "
او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزو هایی که برای آنها
داشت برایم صحبت کرد . اشک به چشمهایم هجوم آورد .
گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم .
دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند .
چشم های او هم پر از اشک شدند .
ناگهان بی آنکه که حرفی بزند قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد .
بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد !
نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند !

یک لبخند زندگی مرا نجات داد !

بله لبخند بدون برنامه ریزی ؛ بدون حسابگری ؛
لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست .

ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم .
لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی و این که دوست داریم ما را
آنگونه ببینند که نیستیم .
زیر همه این لایه ها من حقیقی و ارزشمند نهفته است .
من ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم من ایمان دارم که روح های انسان ها است
که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارد .
متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما که در ساخته شدنشان دقت
هولناکی هم به خرج می دهیم ما از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را
پدید می آورند و سبب تنهایی و انزوایی ما می شوند .

داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است که آدمی به هنگام عاشق
شدن و نگاه کردن به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می کند .
وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم ؟
چون انسان را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم روی من طبیعی خود نکشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای
به ما لبخند می زند و آن روح کودکانه درون ماست که در واقع به لبخند او پاسخ می دهد

بقول ویکتورهوگو که می گوید :

لبخند کوتاهترین فاصله بین دو نفر است و نزدیک ترین راه برای تسخیر دلها

انسان تنها آفریده ای است که میتواند بخندد ،
پس لبخند بزن دوست من

نویسنده: مقتدا | جمعه سوم بهمن 1393 - 21:59

داستان خواندنی عشق دربیمارستان 

 

از لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، 

 زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه بيپاياني را ادامه مي دادند.

 

زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود  

و شوهرش مي خواست او همانجابماند.

 

از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد  

و حالش بسيار وخيم است.  

در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم.

 

يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. 

 دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر 

 که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک،  

شش گوسفند و يک گاو است.

 

در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود  

و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. 

 صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، 

 اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. 

 موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد: 

 «گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ 

 وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. 

 درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد.  

حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي گرديم...»

 

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. 

 زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت 

 و درحالي که گريه مي کرد گفت: 

 « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» 

 مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: 

 «اين قدر پرچانگي نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمي درهم رفت.

 

بعد از گذشت ده ساعت که زيرسيگاري 

 جلوي مرد پر از ته سيگار شده بود، پرستاران، 

 زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. 

 عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود. 

 مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، 

 بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. 

 مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. 

 فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد که هنوز بي هوش بود.

 

صبح روز بعد زن به هوش آمد. 

 با آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. 

 از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، 

 دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. 

 زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند.

 

همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد.  

هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. 

 همان صداي بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد. 

 روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. 

 حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.»

 

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي 

 در داخل تلفن همگاني نيست. 

 مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم،  

حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. 

 بعد آهسته به من گفت: «خواهش مي کنم به همسرم چيزي نگو.  

گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام.  

براي اين که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي زنم.»

 

در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، 

 بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. 

 از رفتار اين زن و شوهر و 

 عشق مخصوصي که بين شان بود،  

تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد.


نویسنده: مقتدا | یکشنبه بیست و یکم دی 1393 - 21:22

"امانــــ" از "روزیـــــ که" 


از "دلــــ" نــــرود... 

 
همـــان که از" دیـــده" بــرفتـــ... 

************************** 

گفتند اشــ.....ــ.....ـک بریز خالی می شوی 
 

خالی که نشــ....ــدم هیچ 


پرشــ....ـــدم از بی کسی که چرا کســ...ــی 

 اشک هایم را پاک نمی کنــ....ـــد 
 

وبگــ....ـــوید اشــ....ــک نریز تو مــ....ـــن را داری ... 

*************************** 

کاش بودی تا من نیز چیزی برای از دست دادن داشتم . . . 


جای خالی تو داره همه دنیامو میگیره ! 

*************************** 

هیچوقت عاشق متفاوت ترین ها نشو،  

چون همین متفاوت ترین آدما به متفاوت ترین شیوه قلبت را می شکنند . .

*************************** 

در جایی که همه زغال فروش شده اند و دیگران را سیاه میکنند بیا کمی از مد افتاده باشیم !
سپید بمانیم … 

*************************** 

در جایی که همه زغال فروش شده اند و دیگران را سیاه میکنند بیا کمی از مد افتاده باشیم !
سپید بمانیم … 

*************************** 

ودر آخر ممنون از کاربر گرامی (Cloner_msk)که درمورد آهنگ صفحه نظرگذاشته بودید 

کاش خصوصی نبود پیامتون


نویسنده: مقتدا | یکشنبه بیست و یکم دی 1393 - 21:14

داستان آموزنده وحی عجیب !

خداوند به یكى از پیامبران وحى كرد:


 كه فردا صبح اول چیزى كه جلویت آمد بخور! و دومى را بپوشان ! و سومى را بپذیر! و چهارمى را ناامید مكن ! و از پنجمى بگریز!

 پیامبر خدا صبح از خانه بیرون آمد. در اولین وهله با كوه سیاه بزرگى روبرو شد، كمى ایستاده و با خود گفت :


 خداوند دستور داده این كوه را  بخورم . در حیرت ماند چگونه بخورد! آنگاه به فكرش رسید خداوند به چیز محال دستور نمى دهد، حتما این كوه خوردنى است . به سوى كوه حركت كرد هر چه پیش مى رفت كوه كوچكتر مى شد سرانجام كوه به صورت لقمه اى درآمد، وقتى كه خورد دید بهترین و لذیذترین چیز است .

 از آن محل كه گذشت طشت طلایى نمایان شد. با خود گفت : خداوند دستور داده این را پنهان كنم . گودالى كند و طشت را در آن نهاد و خاك روى آن ریخت و رفت . اندكى گذشته بود برگشت پشت سرش را نگاه كرد دید طشت بیرون آمده و نمایان است . با خود گفت من به فرمان خداوند عمل كردم و طشت را پنهان نمودم .

 سپس با یك پرنده برخورد نمود كه باز شكارى آن را دنبال مى كرد. پرنده آمد دور او چرخید. پیامبر خدا با خود گفت :


 پروردگار فرمان داده كه این را بپذیرم . آستینش را گشود، پرنده وارد آستین حضرت شد. باز شكارى گفت :


 اى پیامبر خدا! شكارم را از من گرفتى من چند روز است آنرا تعقیب مى كردم .
 پیامبر با خود گفت :


 پروردگارم دستور داده این را ناامید نكنم . مقدارى گوشت از رانش برید و به او داد و از آن محل نیز گذشت ناگاه قطعه گوشت گندیده را دید، با خود گفت :


 مطابق دستور خداوند از آن باید گریخت .

 پس از طى مراحل به خانه برگشت شب در خواب به او گفتند: ماءموریت خود را خوب انجام دادى . آیا حكمت آن ماءموریت را دانستى و چرا چنین ماءموریتى به شما داده شد؟


 پاسخ داد: نه ! ندانستم .

 گفتند: اما منظور از كوه غضب بود. انسان در هنگام غضب خویشتن را در برابر عظمت خشم گم مى كند. ولى اگر شخصیت خود را حفظ كند و آتش ‍ غضب را خاموش سازد عاقبت به صورت لقمه اى شیرین و لذیذ در خواهد آمد.


 و منظور از طشت طلا عمل صالح و كار نیك است ، وقتى انسان آن را پنهان كند خداوند آن را آشكار مى سازد تا بنده اش را با آن زینت و آرایش دهد، گذشته از این كه اجر و پاداشى براى او در آخرت مقدر كرده است . و منظور از پرنده ، آدم پندگویى است كه شما را پند و اندرز مى دهد، باید او را پذیرفت و به سخنانش عمل كرد.


 و منظور از باز شكارى شخص نیازمندى است كه نباید او را ناامید كرد.


 و منظور از گوشت گندیده غیبت و بدگویى پشت سر مردم است ، باید از آن گریخت و نباید غیبت كسى را كرد.
 

منبع:بیتوته


برچسب‌ها: داستانهای خواندنی2
نویسنده: مقتدا | چهارشنبه هفدهم دی 1393 - 21:34

اوج قصه ...

دسته بندی :

کارم … 


از یکی بود و یکی نبود گذشت، 

من در اوج قصه غرق شده ام …


برچسب‌ها: اوج قصه
نویسنده: مقتدا | چهارشنبه هفدهم دی 1393 - 21:30

غصه مرا خورد …

دسته بندی :

غصه مــــرا خورد… 


وقتی دیدم

دست به سینه ایستادی…!

تمام راه را برای

اغوشــــــت

دویـــــــــده بودم …


برچسب‌ها: غصه مرا خورد …
نویسنده: مقتدا | چهارشنبه هفدهم دی 1393 - 21:29

گاهی وقتی …

دسته بندی :

گـاهـی وقـتـی دلـم …

فـقـط سـنـگـیـنـی نـگـاهـت …

رو مـیـخـواد که زُل بـزنـی بـهـم …

و مـ ـن بـه روی خـودم نـیـارم . . .

انقدر دوست دارم ک بعضی وقتا یادم میره ک  دوستم ندارری !


برچسب‌ها: گاهی وقتی …
نویسنده: مقتدا | چهارشنبه هفدهم دی 1393 - 21:28

درد کهنه …

دسته بندی :

ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨــــﺪ:

ﺩﺭﺩﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﺭﮒ ﮐﻪ ﺷﻮﯾﺪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ…

ﺩﺭﺳـﺖ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ:

ﺯﻧﺪﮔــــﯽ، ﺁﻧﻘــــﺪﺭ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ…

ﮐــــــﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻧــــﻮ،

ﺩﺭﺩ ﮐﻬﻨﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽﺷﻮد…


برچسب‌ها: درد کهنه …
نویسنده: مقتدا | چهارشنبه هفدهم دی 1393 - 21:26

داستان همسر زیبا و خوش چهره !

داستان,داستان آموزنده,داستان همسر زیبا و خوش چهره

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا بود ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند...

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا بود ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.


طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی بود. اما به نظر می‌رسید که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.


عده‌ای آدم کنجکاو از او می‌پرسند: «فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟»


دوستم با قاطعیت به آنها جواب ‌داد: «نه! اصلاً! اتفاقاً وقتی از چیزی عصبانی می شد و فریاد می زد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید. اما همسر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.»

می‌گویند زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛ سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند؛ اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید؛ اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت زیرا «حس زیبا دیدن» همان عشق است 

منبع:بیتوته


برچسب‌ها: داستانهای خواندنی1
نویسنده: مقتدا | یکشنبه هفتم دی 1393 - 19:40

ﺳــﻼمﺘــﮯ ﺭﻭﺯﮮ ﮐـــﻪ خـــﻼصـــﻪ مﻴــﺸـــَﻢ ﺗــﻮ پﻨــــچ ﻛﻠـــﻤـــه :

ﭘـُـﺸـــــﺖِ 

 ﺳـَـــــــﺮِ  

ﻣـُــــﺮﺩﻩ 

 ﺣـَـــــﺮﻑ 

 ﻧـَــﺰﻧﻴــــﺪ


برچسب‌ها: ﭘﻨــــچ ﻛﻠـــﻤـــه
نویسنده: مقتدا | یکشنبه هفتم دی 1393 - 19:27

مسافر آسمان

دسته بندی :

75253774733706147654.png 


برچسب‌ها: مسافر آسمان
نویسنده: مقتدا | یکشنبه هفتم دی 1393 - 19:17

زندگی...

دسته بندی :

6.png 


برچسب‌ها: زندگی
نویسنده: مقتدا | جمعه پنجم دی 1393 - 19:5

علیرضا آذر : تومور 2

با صدای: علیرضا آذر (علی آذر)

شعر: علیرضا آذر

انتشار: 2012

متن دکلمه:

زندگی یک چمدان است که می آوریش

بار و بندیل سبک می کنی و می بریش

خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم

دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم

به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم

گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم

قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است


برچسب‌ها: علیرضا آذر, تومور 2متن دکلمه
ادامه مطلب ... نویسنده: مقتدا | دوشنبه یکم دی 1393 - 18:49

 


بعضیـــا فکــر میکنــن بـا خیلیـــام !

خیلیـــام فکـــر میکنــن بــا بعضیـــام !

قشنگیـــش اینـــه کــه . . .

مـــن مونــــدم و تنهــاییــــام، 

آرـهـ ، اینجوریــــام !


برچسب‌ها: آرـهـ, اینجوریــــام
نویسنده: مقتدا | شنبه بیست و نهم آذر 1393 - 22:15

خسته ام

دسته بندی :
خسته ام  
  
مثل سرباز از پست  
  
مثل اعصاب از قرص …

برچسب‌ها: خسته ام
نویسنده: مقتدا | جمعه بیست و هشتم آذر 1393 - 19:55

به مولا مرد تویی

دسته بندی :
عکس و تصویر نیم من باش مردباش

برچسب‌ها: به مولا مرد تویی
نویسنده: مقتدا | جمعه بیست و هشتم آذر 1393 - 19:53

خوب ترين حادثـއ ميدانمت...

خوب تريـטּ حادثـއ ميدانے ام ؟

  حـــــرف بزטּ بغض مـــرا باز ڪـטּ

ديـــر زمانيست ڪއ بــــ☂ــارانے ام...

حرف بزטּ؛

حرف بزטּ سالهاست...

 تشنـއ ےِِ يڪ صحبتِ طولانے ام... 

ܓܨ✿   


برچسب‌ها: بــــ☂ــارانے ام
نویسنده: مقتدا | جمعه بیست و هشتم آذر 1393 - 19:50

هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست
 

که یک نفر احساست رو بفهمه 


بدون اینکه 


بخوای به زور بهش حالی کنی ...  

-------------------------------------------- 

همیشه
 

اشـــ♥ــــکتو
 

عشــــ♥ـــــقتو 


احســــــ♥ـــاستو
 

قلــــــــــ♥ــــــــــ♥ـــبتو
 

قربونی کسی کن که توی تنهاییت
 

یه دقیقه ازعمرشو قربونیت کنه
 

نه تو اوج خوشبختی آویزون دل بی غمت  باشه ... 

---------------------------------------------- 

اگر ديوانگي نيست پس چيست؟
 

وقتي در اين دنياي به اين بـــزرگي دلـــت فــــقط هــواي  

 

..يـــك نفر..را ميكند...


برچسب‌ها: نوشته های زیبا ازکاربر گرامی
نویسنده: مقتدا | جمعه بیست و هشتم آذر 1393 - 19:39

ﺩﻝ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕـــﺮ … 

ﻫﻮﺍﯾﺖ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ 

ﺩﻝ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕــــﺮ … 

و ﯾﺎﺩﺵ ﺭﻓﺘﻪ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ !


برچسب‌ها: ﺩﻝ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕـــﺮ …
نویسنده: مقتدا | جمعه بیست و هشتم آذر 1393 - 16:27

عــــــــآشق رآ کــه برعکس کـــــنــــی....


میشود قــــشـــآع...


دهخدا را میشناسی؟؟؟


لغت نامه اش را که باز کردم نوشـــته بود:


قــــشآع: دردی که آدم را از درمان مایوس می کنــــ ـد


نویسنده: مقتدا | چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 - 17:24

کسی چه میداند

دسته بندی :

کسی چه میداند 


شاید روزی فرهاد،  


راز شیرین تبر ها فاش کرد.... 

 


نویسنده: مقتدا | سه شنبه یازدهم آذر 1393 - 10:52

بر میگرده سمتم

دسته بندی :

arms_blonde_couple_hug_Favim_com_1874514
سرش پایینه و سرگرم کارشه
صداش میکنم
بر میگرده سمتم
- جونم ؟!
- یه چیزی بگم ؟!
- یه چیزی نه شما صد تا چیز بگو خانومم ؟!
- میشه بخندی ؟!
با تعجب از حرفم به خنده میفته ...
- واسه چی اینو گفتی الان ؟!
- آخه میدونی ؟!
- چیو ؟!
- " تو که می خندی انگاری منو خوشبخنی میبوسه "
قهقهه میزنه و همونجور که داره میاد سمتم میگه :
- آهااااااای ؟! جز من یکی دیگه خیلی بیجا میکنه عشقمو ببوسه ...
وایسا بینم .....

نویسنده: مقتدا | یکشنبه نهم آذر 1393 - 12:28

دلم پروازمی خواهد

دسته بندی :

ازاین تکرارساعتها 


ازاین بیهوده بودنها
 

ازاین بی تاب ماندنها
 

ازاین تردیدها
 

نیرنگها
 

شکها
 

 

خیانتها
 

ازاین رنگین کمان سرد آدمها
 

وازاین مرگ باورها ورویاها
 

پریشانم 

 ....
دلم پروازمی خواهد


نویسنده: مقتدا | یکشنبه نهم آذر 1393 - 11:57

دختر زیر بارون,عکس رمانتیک,تنهایی دخترانه,بازی با احساسات یک دختر,دختری با چتر زیر باران,عکس دختر غمگین,دخترانه,تصاویر تنهایی های دخترونه,قدم زدن زیر بارون,خلق تصاویر هنری با باران,دلتنگی زیر بارون,بارون نم نم,رمانتیک ترین لحظات عاشقانه,وقتی که دلت گرفته,اسمان ببار,عکس دل گرفتگی دخترا,راه رفتن زیر بارون,عکس هنری,عکس باحال بارون و دختر,دختر سیگاری زیر بارون,عکس والپیپر غمگین دخترونه,تصویر دختر,دختری در قربت,عکس دختر غمگین و تنها

منبع:فانی فاز

 


ادامه مطلب ... نویسنده: مقتدا | شنبه هشتم آذر 1393 - 18:12

عاشقانه


ادامه مطلب ... نویسنده: مقتدا | شنبه هشتم آذر 1393 - 18:4

عکس نوشته

دسته بندی :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب ... نویسنده: مقتدا | سه شنبه چهارم آذر 1393 - 18:24

بی حضور تو

دسته بندی :

در انتظار توام 


در چنان هوایی بیا 


که گریز از تو ممکن نباشد

 
.. 

 

تو 


تمام تنهایی ‌هایم را 


از من گرفته‌ای 

 

خیابان‌ها 


بی حضور تو 


راه‌های آشکار

 
جهنم‌اند 

شمس لنگرودی

انتظار بی تو تنهایی جهنم خیابان

نویسنده: مقتدا | سه شنبه چهارم آذر 1393 - 18:18

دوست داشتن-عشق

دسته بندی :

دوست داشتن-عشق  و اردات و ایمان دو روح آشنای خویشاوند است. 
دو انسانی که جز آن خمیره‌ی صمیمی و ناب و منزهی که منِ انسانی خالص هر کسی را می‌سازد، 
هیچ مصلحتی و ضرورتی آنان را به یکدیگر نمی‌پیوندد. 
پیوندی که نه طبیعت، نه خلقت، بلکه تنهایی میان دو تنهای خویشاوند، بسته است. 

دوست داشتن از عشق برتر است. 
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی؛ 
اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت، روشن و زلال. 

عشق بیشتر از غریزه آب می‌خورد و هرچه از غریزه سرزند بی‌ارزش است 
و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد. 

عشق با شناسنامه بی‌ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال‌ها بر آن اثر می‌گذارد؛ 
اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند و بر آشیانه‌ی بلندش روز و روزگار را دستی نیست. 

عشق در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشکار رابطه دارد؛ 
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی‌های روح که زیبایی‌های محسوس را به گونه‌ای دیگر می‌بیند. 

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن. 
عشق بینایی را می‌گیرد و دوست داشتن می‌دهد. 

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی‌انتها و مطلق. 
عشق همواره با شک‌آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر. 

از عشق هرچه بیشتر می‌نوشیم، سیراب تر می‌شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه تر. 
عشق هرچه دیرتر می‌پاید  کهنه تر می‌شود و دوست داشتن نوتر. 

دکتر علی شریعتی

دوست داشتن روح عشق مجموعه آثار 13

 


نویسنده: مقتدا | سه شنبه چهارم آذر 1393 - 18:14
چــقــــــدر "سـنـــگـــیــــــــن اســتـــــــــــــــ !!

تــکـلـــیــفــــــــــــــــ ِ زنـــــدگــــی ،

بـــــــی تــــــــــــــو . . . !!
 
 
1389262820_boy-fun-girl-love-favim.com-1
 
 

نویسنده: مقتدا | سه شنبه چهارم آذر 1393 - 18:5

آخرین مطالب

» توضیحات تکمیلی درمورد آهنگ صفحه ( دوشنبه یکم دی 1393 )
» داستانهای خواندنی4 ( جمعه سوم بهمن 1393 )
» داستانهای خواندنی3 ( یکشنبه بیست و یکم دی 1393 )
» نوشته های زیبا ازکاربران گرامی(فاطمه زهرا-ماه بانو) ( یکشنبه بیست و یکم دی 1393 )
» داستانهای خواندنی2 ( چهارشنبه هفدهم دی 1393 )
» اوج قصه ... ( چهارشنبه هفدهم دی 1393 )
» غصه مرا خورد … ( چهارشنبه هفدهم دی 1393 )
» گاهی وقتی … ( چهارشنبه هفدهم دی 1393 )
» درد کهنه … ( چهارشنبه هفدهم دی 1393 )
» داستانهای خواندنی1 ( یکشنبه هفتم دی 1393 )
» ﭘﻨــــچ ﻛﻠـــﻤـــه ( یکشنبه هفتم دی 1393 )
» مسافر آسمان ( یکشنبه هفتم دی 1393 )
 

لینکستان

ADS

درباره ما