*عاشقانه های دلم*
فانتزی وعاشقانه و... 
لینک دوستان

معرفی آهنگ: «Besame Mucho» ترانه‌اي‌ست از آمريکاي لاتين که نويسنده‌ اصلي آن «کنسوئلو ولازکوئز»، «Consuelo Velazquez» بانوي آوازخوان و پيانيست مکزيکي‌ست. «کنسوئلو» متن اين ترانه را سال 1940 در اواخر سن 15 سالگي نوشته و همزمان براي آن آهنگي تنظيم کرده است. ترانه «Besame Mucho» همان‌ سال در اولين مسابقه موسيقي که در آمريکا برگزار مي‌شد، برنده جايزه‌ اول شد. پس از اين جايزه تا ‌به امروز ترانه «Besame Mucho» به بيش از 200 زبان زنده دنيا ترجمه و خوانده شده است.


برچسب‌ها: توضیحات تکمیلی درمورد آهنگ صفحه
ادامه مطلب
[ دوشنبه یکم دی ۱۳۹۳ ] [ 18:28 ] [ مقتدا ]
[ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 21:50 ] [ مقتدا ]

5آهنگ سری هفتم برای دانلود 

********************************* 

منو بارون-بابک جهانبخش 

********************************* 

بچه-فرزاد فرزین(آلبوم شلیک) 

********************************* 

لحظه-احسان خواجه امیری 

********************************* 

دلم گرفت-مهدی احمدوند 

********************************* 

HMG-سامی بیگی 

********************************* 

برای دانلود روی اسم آهنگها کلیک کنید

[ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 21:44 ] [ مقتدا ]

ترسم آخر زغم عشق تو دیوانه شوم،

بیخود از خود شوم و راهی میخانه شوم،

آنقدر باده بنوشم که شوم مست و خراب،

نه دگر دوست شناسم نه دگر جام شراب. 

*********************************** 

گفته بودم فراموشی زمان می خواهد
اشتباه بود
فراموشی زمان نمی خواهد
فراموشی دل می خواست که آن هم پیش تو ماند 

*********************************** 

ناگهان دلت می گیرد …
از فاصله بین آنچه می خواستی
و آنچه که هستی
(ژوان هریس)

[ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 10:30 ] [ مقتدا ]

5 aloneboy.com .4 عكسهاي رمانتيك زمستاني سري سوم 

منبع:alone boy


ادامه مطلب
[ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 22:7 ] [ مقتدا ]

z 2 aloneboy.com . عكسهاي رمانتيك زمستاني سري دوم 

منبع:alone boy


ادامه مطلب
[ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 22:5 ] [ مقتدا ]

montazer aloneboy.com . عكس نوشته منتظر 

منبع:alone boy


ادامه مطلب
[ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 22:3 ] [ مقتدا ]

تقــویمِ امـسال هـــم.. 


بـا تقـــویــمِ پــارسال..
 

هیـــچ فــرقـی نمیـــکند..
 

وقتـی.. 


زنـــدگی..
 

تــا اطّـلاعِ ثــانــوی ..
 

تعــطــــــیل اسـت

[ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 21:0 ] [ مقتدا ]

5آهنگ سری ششم برای دانلود 

***************************** 

پاییز-رضاصادقی 

***************************** 

به جرم جدایی-پویا بیاتی 

***************************** 

عشق اول-مهدی احمدوند 

***************************** 

نبض احساس-مرتضی پاشایی 

***************************** 

بیا بیا-فرزاد فرزین (آلبوم شلیک) 

****************************** 

برای دانلود روی اسم آهنگها کلیک کنید

[ پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 16:41 ] [ مقتدا ]

خدایا...

وقتی تو پشتمی مهم نیست کیا جلومن

...............................................................

خدای من...زندگی به سختی اش میگذرد

اگر تو پای هر قصه ای ایستاده باشی

............................................................

خداوندا

خسته ام از فصل سرد گناه

و دلتنگ روزهای پاکم

بارانی بفرست

چتر گناه را دور انداخته ام

..........................................

برایم نوشته بود 

گاهی دستهایم به آرزوهایم نمیرسد 

شاید چون آرزوهایم بلندند

ولی درخت سرسبز و شاداب صبرم میگوید

امیدی هست چون خدایی هست... 

به کسی اعتماد کن .... که بتواند ... 

.......................................................

دلتنگتم 

مانند مادر بی سوادی که دلش برای فرزندش تنگ است

اما


نمیتواند شماره اش را بگیرد... 

.......................................................

سه چیز را ... در تو تشخیص دهد ....  
اندوه پنهان شده ... در لبخندت ....  
عشق پنهان شده ...در عصبانیتت ...  
و ... معنای حقیقی ... سکوتت  
 
 
را ....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 
 
[ پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 16:23 ] [ مقتدا ]

5آهنگ سری پنجم 

******************************* 

میسوزم آتیشم-فریدون آسرایی 

******************************* 

فرهاد شیرین-علی تکتا(زیبایی) 

******************************* 

تنهام نزار-عماد 

******************************* 

گریه کن-میثم ابراهیمی 

******************************* 

درد و دل-یاس 

******************************* 

برای دانلود روی اسم آهنگها کلیک کنید

[ سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 20:19 ] [ مقتدا ]

خیلــــی وقــــتا بهــم میگن : 

چرا میخنــــدی بگو ما هــــم بخنـــدیم…

اما هرگــــز نگفتــن: 

چرا غصــــه میخوری بگـــو ماهــم بخــوریم…


Photo-Skin_ir-Love233.jpg
[ سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 15:46 ] [ مقتدا ]

normal_1%20%2856%29%7E8.jpg

تمام شعرهایم بوی تو را میدهند

می گویند فراموشش کن

اما نمیدانند......

تو در جانم ریشه کرده ای

انگار باید جان دهم

[ سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 15:45 ] [ مقتدا ]

5آهنگ سری چهارم  

*************************

دست نگه دار-بنیامین بهادری   

*************************

خداحافظ عشق من-حمید عسکری  

*************************

دکلمه تنهایی-پرویز پرستویی  

*************************

جاودانگی-مازیار فلاحی  

*************************

نباشی-محسن یگانه 

************************* 

برای دانلود روی اسم آهنگها کلیک کنید

[ دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 20:15 ] [ مقتدا ]

5آهنگ سری سوم  

****************************

غلط کردم-محسن چاووشی  

****************************

دوباره نم نم بارون-مرتضی پاشایی  

****************************

باران تویی-گروه چارتار  

*****************************

من خط فاصله تو-پویا بیاتی  

*****************************

نزار بمونم تو کما-حمید عسکری  

*****************************

برای دانلود روی اسم آهنگها کلیک کنید

[ شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 11:30 ] [ مقتدا ]

برایم کــَـف زدند ، در آغوشـَـم گرفتند …

تایید و تشویقــَـم کردند ..

که آخــر فرامــ.ــوشت کــردم …

دیگر تا ابـ.َـد بر لـَـبانم لبخنــدی تــَـصنعـی مهمـان است …

اما بیــن خــودمـان باشــد …

هنــوز تنهــ.ــا عزیزم تــــو هسـتــی

 

****************************************************************************** 

من از تو هیچ نمی خوآهم …

فقط . . .

فقط به کـسی که عاشقانه دوسـتـت دارد 

 بگو حلالم کند اگـر هنـوز شـب ها با یاد تو می خوابم…

******************************************************************************* 

چه خوب میشه روزی که بیای منو در آغوش بگیری …

بخوام گله کنم بگی هیس …

دیگه هیچی نگو …

بگی همه کابوس ها تموم شد از حالا من و تو تا ابد با همیم تا ابد .. 

******************************************************************************* 

تــــو مقصـــری؛

اگر مــــن دیگر”مــــن ســابــق”نیستم!

پس؛ مـــن را به “مـــن نـــبودن” محــکوم نکن..

مـــن؛ همـــانم که درگیــــر عشــــقـــش بودی!

یـــادت نمی آیـــد؟!

مــــن همـــــانم؛ حتـــــی اگر این روزها بوی بی تفـــــاوتـــی بدهم 

******************************************************************************* 

گـاهـى …

دلـت”بـه راه” نیسـت !!

ولـى سـر بـه راهـى …

خـودت را میـزنـى بـه “آن راه” و میـروى …

و همـه ، چـه خـوش بـاورانـه فکـر میکننـد …

کـه تــــو … “روبـراهـى”….!

 

 

 

[ جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 21:15 ] [ مقتدا ]

8401 aloneboy.com . تصاوير رمانتيك زمستاني سري اول 

منبع:alone boy


ادامه مطلب
[ جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 18:11 ] [ مقتدا ]
داستان کوتاه”بایدیادم بره وبایدیادم بیاد”

bayad yadam bere [aloneboy.com]. داستان كوتاهبايديادم بره وبايديادم بياد

مثلا سال ها گذشته

یه روز که دارم اتاقمو تمیز می کنم

دخترم با ذوق و شوق بیاد و کتابی که دستش داره و تازه خریده را نشونم بده

منم کتاب رو بگیرم نگاه کنم و اسم تو رو ببینم شک کنم(!)خودتی

شاید تشابه اسمی باشه بعد ورق بزنم گذری بخونم

ببینم قلمش, آشناست بفهمم خودتی

دخترم هی از کتابت تعریف کنه

من بگم نه اینجوریام نیست

و به کار خودم برسم

هی بخوام سر خودمو گرم کنم

دخترم بیاد بشینه

کتاب ها و جعبه خاطراتمون را که پنهان کردم را ببینه هی کنجکاو شه

اول کتاب را باز کنه بعد امضا و نوشته های تو را ببینه

بعد اخم دلنشینی رو صورتش نقش ببنده که حتما من دلم ضعف بره براش

زود کتابت را بیاره

من بگم چیکار می کنی؟

بگه مامان چرا هیچوقت نذاشتی من دست به این جعبه و این کتاب ها بزنم؟

من سرم را بندازم پایین سکوت کنم

بعد بگم تو کار نداری نشستی اینجا

دخترم بگه مامان من بچه که بودم فکر می کردم شکلات را داخل این جعبه میذاری

بعد بزرگتر شدم فهمیدم چیزی مهمتر از شکلات ها حتما اینجاست

بگه چرا اسم نویسنده کتاب با اسم این کسی که کتاب را بهت داده یکی هست چرا اولش امضای

نویسنده این کتاب هست؟

من کتاب را ازش بگیرم بذارم سرجاش و برم تو آشپزخونه و براش یه لیوان آب پرتقال بیارم

هی سوال کنه هی من حواسش را پرت کنم هی حواسش پرت نشه

هی سوال کنه هی من سکوت کنم

بعد دخترم همه خط قرمزهای منو بشکنه ازم بپرسته دوسش داشتی؟دوست داشت؟چرا بهم نرسیدید؟

بعد من کلافه بشم سرش داد بزنم که بس می کنی یا نه؟

برم تو اتاقم خاطرات یادم بیاد

بعد دخترم بیاد بغلم کنه بگه مامان نمی خواستم ناراحتت کنم بعد من یه لبخند بزنم

بعد یادم بیاد که من الانم خوشبختم یه دختر دارم که فهمیده است

یادم بیاد باید برم شام درست کنم

یادم بیاد من دیگه اون دختری که با تو بود نیستم

من الان یک خانوم کامل هستم که مادر یه دختر پر انرژی هست

یادم بیاد باید شب منتظر کسی باشم که پدر دخترمه

و من حتما دوسش دارم که زندگی می کنم

اون موقع که دخترم بخواد چیزی ازم بپرسته درباره تو باید خیلی چیزها یادم بره

خیلی چیزها یادم بیاد

باید هر چی که مربوط به تو هست یادم بره

و خیلی چیزها مثل مادر بودن و حتما همسر خوب بودن یادم بیاد

باید یادم بیاد که دخترم را حتما از خودم بیشتر دوست دارم

باید یادم بیاد که حتما برای اون زندگی زحمت کشیدم

باید یادم بیاد مردی که پدر دخترمه حتما بیشتر از تو دوسم داره(!) 

منبع:alone boy

[ شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 19:7 ] [ مقتدا ]

5آهنگ سری دوم 

*************************** 

هر روز پاییزه-محسن چاووشی (موزیک ویدیو)

 

*************************** 

 

قلب یخی-مازیار فلاحی 

 

*************************** 

 

ستاره-مهدی احمدوند 

 

*************************** 

 

شرم-رضا صادقی 

 

*************************** 

 

چقدر خوبه-فریدون آسرایی 

 

*************************** 

برای دانلود روی اسم آهنگها کلیک کنید

[ پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 10:17 ] [ مقتدا ]

از این پس آهنگهای متنوع از خوانندگان  

برای دانلود در وبلاگ قرار داده میشود 

************************ 

5آهنگ سری اول: 

روبه روی من-علیرضا طلیسچی 

----------------------------------------- 

نگرانتم-فرزاد فرزین  

------------------------------------------

قطار(remix)-محسن چاووشی  

-------------------------------------------- 

آشوب-بنیامین بهادری  

--------------------------------------------

بغض-مرتضی پاشایی 

****************************** 

برای دانلود روی اسم آهنگها کلیک کنید

[ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 15:24 ] [ مقتدا ]
داستان کوتاه”دیدار”

didar [aloneboy.com]. داستان كوتاهديدار

من هنوز منتظر بودم تا او مثل همیشه دستی ببرد در جعبه ی واژه هایش و مشتی کلمه را بُر بزند و یکی یکی بگذارد روبه رویم و بعد با شیرین زبانی و برق جادویی نگاهش، کلمه ها را به هم بچسباند و جمله هایش را آویزان کند روی طناب سکوتی که بینمان کشیده شده،
اما او غرق در
سکوتی سنگین به دریا خیره مانده بود! در نگاهش هزاران فروغ را می دیدم که زنبیل به دست تا ته خیابان احساس می رفتند و همواره با زنبیلی خالی از واژه بر می گشتند.
به ناگاه سری چرخاند و چند لحظه ای
نگاهش روی چهره ام جا ماند.
شاید نگاهش سر خورده بود روی عینک آفتابی بزرگی که نیمی از صورتم را پوشانده بود.
این نقابی که به واسطه ی آفتاب مرا از شناخته شدن مصون نگاه می داشت.
زیر نگاه کوتاهش ضربان قلبم اوج گرفته بود.ارتعاش غریبی در تک تک سلول های تنم منتشر می شد و انگار در این گرمای بی اندازه حرارت تنم تا صفر درجه کلوین نزول می کرد.
نگاهش را از من برگرفت و دوباره غرق در نامعلوم افکارش به دورها چشم دوخت…
ولی من همچنان بی محابا
او را می نگریستم ، در حالیکه در دلم هزاران بار ده قدم مانده تا ایستادن در کنارش را شمرده بودم.اما این پاها همچون دو ستون سنگی و سرد به زمین چسبیده بودند. مصرانه نگاهش می کردم و سعی داشتم تا تصویرش را در قاب خالی ذهنم برای همیشه نقش بزنم.
اما دلم دیوانه وار نهیب می زد که بروم. این
چند قدم فاصله را تسخیر کنم!عینکم را بردارم و زل بزنم به صورت کشیده و آفتاب سوخته اش  و حالت چهره اش را خوب وارانداز کنم، آنزمانی که نگاهش تلاقی می کند به سیاهی چشمانی که بی اندازه عاشقشان است، اما این فقط دلتنگی هردومان را بیشتر می کرد. ما خوب می دانستیم عشق برای ما نوش داروی بعد از مرگ سهراب است.
من نیامده بودم تا داغی را تازه کنم، یا دلی را بی تاب تر. من فقط آمده بودم تا او را از پس هزاران ایمیل و جمله ی عاشقانه از دور ببینم و بروم.
سهم من از او همین نامه ها بود و دیگر هیچ. من باید به سهم خودم از او قانع باشم.
بلیط قطار در زیر بازی انگشتانم چروکیده و پاره شده بود.
آخرین نگاهم را به هر زحمتی که بود از چهره اش جدا کردم اما دلم در همان ده قدمی او مانده بود و خیال آمدن نداشت !
به ناچار بی دل و پریشان با سنگینی منطقی که به زور به خورد عاشقی ام میدادم آرام از همان جاده ای که آمده بودم برگشتم و او همچنان به دور خیره مانده بود… 

منبع:alone boy

[ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 14:45 ] [ مقتدا ]
داستان کوتاه”خیره به چشمانش”

khire be cheshmanash aloneboy.com . داستان كوتاهخيره به چشمانش

صبح زود بیدار می شوم. همه خواب هستند. به ایوان میروم. حسابی کش و قوس می آیم. هوای شهریور با خودش بوی پاییز می آورد. صدای گاو و گوسفندها از طبقه پایین می آید. بی تابی می کنند که مش مراد بیاید درِ آغل را باز کند.
چند ماهی بود
روستا نیامده بودم. بالاخره بعد از چند سال فارغ التحصیل شدم. از طبقه سوم خانه روستایی مان همه روستا پیداست. ابراهیم را گوشه حیاط می بینم که باغچه را بیل می زند. شاید دارد به باغچه سیب زمینی ها می رسد. یاد ابراهیم همیشه در این چند سال با من بود. چه بچه گی ها که باهم داشتیم. تا اینکه من رفتم دانشگاه و ابراهیم بعد از مرگ پدرش شد مرد خانه. نتوانست درس بخواند.
- پسر عمه خدا رحمت کنه پدرتو… من هم مثل تو نارحتم. ولی … ولی دلیل نمی شه که
درس نخونی.
- نمی شه… نه نمیشه. خواهرام رو باید بفرستم خونه بخت.
کنار درختهای سیبِ گوشه حیاط دستانم رو توی دستاش گرفت و گفت تو برو درستو بخون. برو دنبال زندگیت. مسیر ما از هم جدا شده.
و من حالم از این احساس پوچ بهم میخورد.
این همه سال ابراهیم ازدواج نکرده و دیشب در خانه مان چو انداخته اند که ابراهیم می خواهد یک دختری را از ده بالا بگیرد. بعد از این همه سال نا امید شدم از زندگی. انگار به آخر خط رسیده ام. دلم شاید مرگ می خواهد. میروم لبه نرده می نشینم. ابراهیم مرا می بیند. با دستش اشاره می کند که مواظب باشم. ولی من خودم را می اندازم پایین.
به سمت روستا و بالای درختها چشم میدوزم. صدای کلاغها که اول صبح روی درختها بیدار شدنشان را اعلام میکنند پر می شود توی گوشم. بین زمین و آسمان می روم مینشینم روی تابی که ابراهیم ساخته است. ابراهیم مرا هول می دهد و می خندد. من هم جیغ می زنم و می گویم تندتر.
ابراهیم رسیده است بالای سرم. به من خیره شده است. نمی داند چه بگوید و چه کند.
از روی علوفه هایی که تا سه متر روی هم چیده شده اند پایین می آیم و چشم به چشم های ابراهیم می دوزم. می گوید هنوز دیوانگی هایت در سرت است؟
بی مقدمه می گویم:
ابراهیم می خواهی ازدواج کنی؟
به تته پته می افتد. می گوید تو دیگر برای خودت خانم دکتر شده ای. دیگر به این چیزها فکر نکن. کی مطب می زنی بیاییم پیشت؟
خیره به چشمانش می مانم. نمیدانم چه بگویم. خیره به چشمانم می ماند. نمی داند چه بگوید.
سرش را پایین می اندازد و به سمت سیب زمینی ها می رود. 

منبع:alone boy

[ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 14:44 ] [ مقتدا ]
[ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 14:34 ] [ مقتدا ]
[ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 14:22 ] [ مقتدا ]

لینک مخصوص در یک آوا

  

متن دکلمه:

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن، لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست، بعد از من و جان کندن من نوبت توست

لیلی مگذار از دَم خود دود شوم، لیلی مپسند این همه نابود شوم

لیلی بنشین، سینه و سر آوردم، مجنونم و خوناب جگر آوردم

مجنونم و خون در دهنم می رقصد، دستان جنون در دهنم می رقصد

مجنون تو هستم که فقط گوش کنی، بگذاری ام و باز فراموش کنی

دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست، یک عاشق این گونه از این دست کجاست

تا اخم کنی دست به خنجر بزند، پلکی بزنی به سیم آخر یزند

تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود، تا آه کشی،بند دلش پاره شود

ای شعله به تن،خواهر نمرود بگو، دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو

آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست، این شعر پُر از داغ تو آتش زدنی ست

ابیات روانی شده را دور بریز، این درد جهانی شده را دور بریز

من را بگذار عشق زمین گیر کند، این زخم  سراسیمه مرا پیر کند

این پچ پچه ها چیست،رهایم بکنید، مردم خبری نیست،رهایم بکنید

من را بگذارید که پامال شود، بازیچه ی اطفال کهنسال شود

من را بگذارید به پایان برسد، شاید لَت و پارَم به خیابان برسد

من را بگذارید بمیرد،به درَک، اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک

من شاهد نابودی دنیای منم، باید بروم دست به کاری بزنم

حرفت همه جا هست،چه باید بکنم، با این همه بن بست چه باید بکنم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند، مردم چه بلاها به سَرم آوردند

من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند، در شهر خودم مرا نمی فهمیدند

این دغدغه را تاب نمی آوردند، گاهی همگی مسخره ام می کردند

بعد از تو به دنیای دلم خندیدند، مردم به سراپای دلم خندیدند

در وادی من چشم چرانی کردند، در صحن حَرم تکه پرانی کردند

در خانه ی من عشق خدایی می کرد، بانوی هنر، هنرنمایی می کرد

من زیستنم قصه ی مردم شده است، یک تو، وسط زندگیم گم شده است

اوضاع خراب است،مراعات کنید، ته مانده ی آب است،مراعات کنید

از خاطره ها شکر گذارم، بروید، مال خودتان دار و ندارم، بروید

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند، مردم چه بلاها به سرم آوردند

من از به جهان آمدنم دلگیرم، آماده کنید جوخه را، می میرم

در آینه یک مرد شکسته ست هنوز، مرد است که از پا ننشسته ست هنوز

یک مرد که از چشم تو افتاد شکست، مرد است ولی خانه ات آباد، شکست

در جاده ی خود یک سگ پاسوخته بود، لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود

بر مسند آوار اگر جغد منم، باید که در این فاجعه پرپر بزنم

اما اگر این جغد به جایی برسد، دیوانه اگر به کدخدایی برسد

ته مانده ی یک مرد اگر برگردد، صادق،سگ ولگرد اگر برگردد

معشوق اگر زهر مهیا بکند، داوود نباشد که دری وا بکند

این خاطره ی پیر به هم می ریزد، آرامش تصویر به هم می ریزد

ای روح مرا تا به کجا می بری ام، دیوانه ی این سراب خاکستری ام

می سوزم و می میرم و جان می گیرم، با این همه هر بار زبان می گیرم

در خانه ی من پنجره ها می میرند، بر زیر و بم باغ، قلم می گیرند

این پنجره تصویر خیالی دارد، در خانه ی من مرگ توالی دارد

در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست، آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست

بعد از تو جهان دگری ساخته ام، آتش به دهان خانه انداخته ام

بعد از تو خدا خانه نشینم نکند، دستان دعا بدتر از اینم نکند

من پای بدی های خودم می مانم، من پای بدی های تو هم می مانم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند، مردم چه بلاها به سرم آوردند

آواره ی آن چشم  سیاهت شده ام، بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام

هر بار مرا می نگری می میرم، از کوچه ی ما می گذری، می میرم

سوسو بزنی، شهر چراغان شده است، چرخی بزنی،آینه بندان شده است

لب باز کنی،آتشی افروخته ای، حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای

بد نیست شبی سر به جنونم بزنی، گاهی سَرکی به آسمانم بزنی

من را به گناه بی گناهی کشتی، بانوی شکار، اشتباهی کشتی

بانوی شکار،دست کم می گیری، من جان دهم آهسته تو هم می میری

از مرگ تو جز درد مگر می ماند، جز واژه ی برگرد مگر می ماند

این ها همه کم لطفی  دنیاست عزیز، این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم، با هر کس همنام  تو درگیر شدم

ای تُف به جهان تا ابد غم بودن، ای مرگ بر این ساعت بی هم بودن

یادش همه جا هست،خودش نوش  شما، ای ننگ بر و مرگ بر آغوش شما

شمشیر بر آن دست که بر گردنش است، لعنت به تنی که در کنار تنش است

دست از شب و روز گریه بردار گلم، با پای خودم می روم این بار گلم 

لینک مخصوص در یک آوا

[ سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 20:55 ] [ مقتدا ]

متن آهنگ مزه ی لوتی رضا صادقی

پهلوونا وقتی میرن چله نشینی 


یه مدتی هیچ جا اونارو نمیبینی 


تو گفته بودی که یه روزی برمیگردی
 

چقد با روزایی که رفتی فرق کردی
 

از همه لوتیا سری که سر نداری 


بی خبرم از تو مگه خبر نداری 


حالا که اومدی تورو رو دست آوردن 


آی عاقلا بیاین تماشا مست آوردن
 

ازش یه جفت پوتین چندتا فشنگ مونده
 

چقد قشنگ رفته چقد قشنگ مونده 


نگو جنازه ای نیست نگو فقط پلاکه 


یه عمره خاک خورده مزه ی لوتی خاکه 


یه عمره خاک خورده مزه ی لوتی خاکه

♫♫♫

چله بشینه هرکسی شراب میشه 


یجوری برمیگره قلبا آب میشه 


از همه لوتیا سری که سر نداری
 

بی خبرم از تو مگه خبر نداری 


خوشه برای تو کمه تو تاک خوردی 


مزه ی عاشقی همینه خاک خوردی
 

مزه ی عاشقی همینه خاک خوردی

ازش یه جفت پوتین چندتا فشنگ مونده
 

چقد قشنگ رفته چقد قشنگ مونده 


نگو جنازه ای نیست نگو فقط پلاکه 


یه عمره خاک خورده مزه ی لوتی خاکه 


یه عمره خاک خورده مزه ی لوتی خاکه 

[ سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 20:39 ] [ مقتدا ]

بسیاری از مردم کتاب " شاهزاده 
 
 کوچولو " اثر " اگزوپری " 
 
( آنتوان دو سنت‌ اگزوپری )
 
را می شناسند .

اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید و کشته شد .
قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید .
او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری کرده است .
در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتار
های خشونت آمیز نگهبانان حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد مینویسد :
"مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم .
جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس
هایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم
گذاشتم ولی کبریت نداشتم .
از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم .
او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود .

فریاد زدم " هی رفیق کبریت داری ؟"
به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد .
نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .
لبخند زدم و نمی دانم چرا ؟ شاید از شدت اضطراب ،
شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم .
در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد .
میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ولی گرمای لبخند من از میله ها
گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت .
سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد و مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و
لبخند زد من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند
زدم . نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود ...

پرسید : " بچه داری ؟ "
با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و
گفتم :" اره ایناهاش "
او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزو هایی که برای آنها
داشت برایم صحبت کرد . اشک به چشمهایم هجوم آورد .
گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم .
دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند .
چشم های او هم پر از اشک شدند .
ناگهان بی آنکه که حرفی بزند قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد .
بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد !
نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند !

یک لبخند زندگی مرا نجات داد !

بله لبخند بدون برنامه ریزی ؛ بدون حسابگری ؛
لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست .

ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم .
لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی و این که دوست داریم ما را
آنگونه ببینند که نیستیم .
زیر همه این لایه ها من حقیقی و ارزشمند نهفته است .
من ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم من ایمان دارم که روح های انسان ها است
که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارد .
متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما که در ساخته شدنشان دقت
هولناکی هم به خرج می دهیم ما از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را
پدید می آورند و سبب تنهایی و انزوایی ما می شوند .

داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است که آدمی به هنگام عاشق
شدن و نگاه کردن به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می کند .
وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم ؟
چون انسان را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم روی من طبیعی خود نکشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای
به ما لبخند می زند و آن روح کودکانه درون ماست که در واقع به لبخند او پاسخ می دهد

بقول ویکتورهوگو که می گوید :

لبخند کوتاهترین فاصله بین دو نفر است و نزدیک ترین راه برای تسخیر دلها

انسان تنها آفریده ای است که میتواند بخندد ،
پس لبخند بزن دوست من
[ جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 21:59 ] [ مقتدا ]

داستان خواندنی عشق دربیمارستان 

 

از لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، 

 زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه بيپاياني را ادامه مي دادند.

 

زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود  

و شوهرش مي خواست او همانجابماند.

 

از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد  

و حالش بسيار وخيم است.  

در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم.

 

يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. 

 دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر 

 که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک،  

شش گوسفند و يک گاو است.

 

در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود  

و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. 

 صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، 

 اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. 

 موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد: 

 «گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ 

 وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. 

 درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد.  

حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي گرديم...»

 

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. 

 زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت 

 و درحالي که گريه مي کرد گفت: 

 « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» 

 مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: 

 «اين قدر پرچانگي نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمي درهم رفت.

 

بعد از گذشت ده ساعت که زيرسيگاري 

 جلوي مرد پر از ته سيگار شده بود، پرستاران، 

 زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. 

 عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود. 

 مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، 

 بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. 

 مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. 

 فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد که هنوز بي هوش بود.

 

صبح روز بعد زن به هوش آمد. 

 با آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. 

 از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، 

 دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. 

 زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند.

 

همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد.  

هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. 

 همان صداي بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد. 

 روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. 

 حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.»

 

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي 

 در داخل تلفن همگاني نيست. 

 مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم،  

حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. 

 بعد آهسته به من گفت: «خواهش مي کنم به همسرم چيزي نگو.  

گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام.  

براي اين که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي زنم.»

 

در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، 

 بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. 

 از رفتار اين زن و شوهر و 

 عشق مخصوصي که بين شان بود،  

تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد.

[ یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳ ] [ 21:22 ] [ مقتدا ]

"امانــــ" از "روزیـــــ که" 


از "دلــــ" نــــرود... 

 
همـــان که از" دیـــده" بــرفتـــ... 

************************** 

گفتند اشــ.....ــ.....ـک بریز خالی می شوی 
 

خالی که نشــ....ــدم هیچ 


پرشــ....ـــدم از بی کسی که چرا کســ...ــی 

 اشک هایم را پاک نمی کنــ....ـــد 
 

وبگــ....ـــوید اشــ....ــک نریز تو مــ....ـــن را داری ... 

*************************** 

کاش بودی تا من نیز چیزی برای از دست دادن داشتم . . . 


جای خالی تو داره همه دنیامو میگیره ! 

*************************** 

هیچوقت عاشق متفاوت ترین ها نشو،  

چون همین متفاوت ترین آدما به متفاوت ترین شیوه قلبت را می شکنند . .

*************************** 

در جایی که همه زغال فروش شده اند و دیگران را سیاه میکنند بیا کمی از مد افتاده باشیم !
سپید بمانیم … 

*************************** 

در جایی که همه زغال فروش شده اند و دیگران را سیاه میکنند بیا کمی از مد افتاده باشیم !
سپید بمانیم … 

*************************** 

ودر آخر ممنون از کاربر گرامی (Cloner_msk)که درمورد آهنگ صفحه نظرگذاشته بودید 

کاش خصوصی نبود پیامتون

[ یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳ ] [ 21:14 ] [ مقتدا ]

داستان آموزنده وحی عجیب !

خداوند به یكى از پیامبران وحى كرد:


 كه فردا صبح اول چیزى كه جلویت آمد بخور! و دومى را بپوشان ! و سومى را بپذیر! و چهارمى را ناامید مكن ! و از پنجمى بگریز!

 پیامبر خدا صبح از خانه بیرون آمد. در اولین وهله با كوه سیاه بزرگى روبرو شد، كمى ایستاده و با خود گفت :


 خداوند دستور داده این كوه را  بخورم . در حیرت ماند چگونه بخورد! آنگاه به فكرش رسید خداوند به چیز محال دستور نمى دهد، حتما این كوه خوردنى است . به سوى كوه حركت كرد هر چه پیش مى رفت كوه كوچكتر مى شد سرانجام كوه به صورت لقمه اى درآمد، وقتى كه خورد دید بهترین و لذیذترین چیز است .

 از آن محل كه گذشت طشت طلایى نمایان شد. با خود گفت : خداوند دستور داده این را پنهان كنم . گودالى كند و طشت را در آن نهاد و خاك روى آن ریخت و رفت . اندكى گذشته بود برگشت پشت سرش را نگاه كرد دید طشت بیرون آمده و نمایان است . با خود گفت من به فرمان خداوند عمل كردم و طشت را پنهان نمودم .

 سپس با یك پرنده برخورد نمود كه باز شكارى آن را دنبال مى كرد. پرنده آمد دور او چرخید. پیامبر خدا با خود گفت :


 پروردگار فرمان داده كه این را بپذیرم . آستینش را گشود، پرنده وارد آستین حضرت شد. باز شكارى گفت :


 اى پیامبر خدا! شكارم را از من گرفتى من چند روز است آنرا تعقیب مى كردم .
 پیامبر با خود گفت :


 پروردگارم دستور داده این را ناامید نكنم . مقدارى گوشت از رانش برید و به او داد و از آن محل نیز گذشت ناگاه قطعه گوشت گندیده را دید، با خود گفت :


 مطابق دستور خداوند از آن باید گریخت .

 پس از طى مراحل به خانه برگشت شب در خواب به او گفتند: ماءموریت خود را خوب انجام دادى . آیا حكمت آن ماءموریت را دانستى و چرا چنین ماءموریتى به شما داده شد؟


 پاسخ داد: نه ! ندانستم .

 گفتند: اما منظور از كوه غضب بود. انسان در هنگام غضب خویشتن را در برابر عظمت خشم گم مى كند. ولى اگر شخصیت خود را حفظ كند و آتش ‍ غضب را خاموش سازد عاقبت به صورت لقمه اى شیرین و لذیذ در خواهد آمد.


 و منظور از طشت طلا عمل صالح و كار نیك است ، وقتى انسان آن را پنهان كند خداوند آن را آشكار مى سازد تا بنده اش را با آن زینت و آرایش دهد، گذشته از این كه اجر و پاداشى براى او در آخرت مقدر كرده است . و منظور از پرنده ، آدم پندگویى است كه شما را پند و اندرز مى دهد، باید او را پذیرفت و به سخنانش عمل كرد.


 و منظور از باز شكارى شخص نیازمندى است كه نباید او را ناامید كرد.


 و منظور از گوشت گندیده غیبت و بدگویى پشت سر مردم است ، باید از آن گریخت و نباید غیبت كسى را كرد.
 

منبع:بیتوته


برچسب‌ها: داستانهای خواندنی2
[ چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ ] [ 21:34 ] [ مقتدا ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

فقط خدارو دارم که هوامو داره
××××××××××××××
لطفا هنگام ارسال نظر
آدرس وبتون از یاد نره
و نظر تبلیغاتی نفرستید
××××××××××××××
اهل زنجانم
روزگارم خوب است
××××××××××××××
تاریخ تولد خودم:30دی
تاریخ تولد وبلاگ:91/3/15
××××××××××××××
درگیر رویای تو ام ،
منو دوباره خواب کن

دنیا اگه تنهات گذاشت ،
تو منو انتخاب کن...

دلت از آرزوی من ،
انگار بی خبر نبود

حتی تو تصمیمای من ،
چشمات بی اثر نبود...

خواستم بهت چیزی نگم ،
تا با چشام خواهش کنم

درا رو بستم روت تا ،
احساس آرامش کنم...

باور نمی کنم ولی ،
انگار غرور من شکست

اگه دلت می خواد بری ،
اصرار من بی فایده است...

هرکاری می کنه دلم ،
تا بغضمو پنهون کنه

چی می تونه فکر تو رو ،
از سر من بیرون کنه؟؟؟

یا داغ رو دلم بزار ،
یا که از عشقت کم نکن

تمام تو سهم منه ،
به کم قانعم نکن...

خواستم بهت چیزی نگم ،
تا با چشام خواهش کنم

درا رو بستم روت تا ،
احساس آرامش کنم...

باور نمی کنم ولی ،
انگار غرور من شکست

اگه دلت می خواد بری ،
اصرار من بی فایده است...

×××××××××××××××
از بودنــﭞ برایم عادتے ساختے
که بے تو بودنـــ رو باور ندارمــ
چـﮧخوب شد کـﮧ بـﮧ دنیا آمدے
و چـﮧخوب تر شد کـﮧ دنیاے من شدے
همیشـﮧ تا زنده آ مــ دوستـﭞ دارم .
تنهـــا مـפֿـاطب פֿـاصمـ تو ایــטּ دنیای بزرگــــی...
×××××××××××××
✿وقتی در "رابطه دوستی"
بعضی ها به مسائل "جنسی"
فکر میکنند و بعضی ها
به "شارژ ایرانسل"
درک میکنی که
"تنهایی" زیاد هم بد نیست.
**************
کاش تو روم یه کم حس خجالت داشتی و
از اولش باهام صداقت داشتی

چی شد تا حرف صداقت شد
یهو صدات قطع شد
تو با من گرم بودی
دستات چرا سرد شد
***
چند وقتیه که خدارو شکر بهترم
ولی بازم نمیشه از تو بگذرم
هنوزم قفلم روت
هرچند
که حضورت همه جا فقط باعث ِ اُفتم بود
خدا میدونه که کجا الان پلاسی و
ممکنه با هر آدمی هرآن بلاسی
ولی من ...
چی ...
یه خونه نشینم
که ممکنه ساکت مدتها یه گوشه بشینم
چر ...؟!
چون هنوز هستم تو شوک ِ کارت
ولی خوب
تو خداروشکر که حالت خوبه
بگو کنارش مستی یا خوابی
لباس براش چی پوشیدی ...؟!
رسمی یا عادی ...؟!
بزار همه چی و من روراست بگم بت
تو یه تیمی میخوای که بهم پاس بدنت
اینم بدون که دیگه برام مهم نیستی
حالا برو با هرکی که میخوای لاس بزن هی

***
برو که هیچی بین ِ ما نی اصلا
زندگیم باتو پاشید از هم
من به نبود ِ تو راضی هستم
چون تو رفتی و گذاشتی خالی دستم
برو که هیچی بین ِ ما نی اصلا
زندگیم باتو پاشید از هم
من به نبود ِ تو راضی هستم
چون تو رفتی و گذاشتی خالی دستم
***
دیگه برو ...
چون نمیخوام من اصلا شم
تورو نباید حتی از اولشم
به تو دل میباختم
چون دوست نداشتم
به دست ِ تو یا کسای ِ دیگه مسخره شم
تو غرق ِ خوشی و من از سر ِ شب
اصلا خوابم نمیبره
اصلا شم
انقد ِ قرص و دری وری باهم میخورم
که شاید استرسام کمتر بشن
چون ...
خودم با یارو دیدمت
به حرفات شک کنم؟!
یا بو پیرهنت؟!
که غرق ِ عطر ِ مردونه ست
حیف که خوردم از تو من رودست
پس برو ...
گم شو تف به ذاتت
اینا همه کمبود ِ عقده هاته
جازدی ...
خوبیام و با بدی جواب دادی
میمردی به همه پا ندی ...؟!

***
برو که هیچی بین ِ ما نی اصلا
زندگیم باتو پاشید از هم
من به نبود ِ تو راضی هستم
چون تو رفتی و گذاشتی خالی دستم
برو که هیچی بین ِ ما نی اصلا
زندگیم باتو پاشید از هم
من به نبود ِ تو راضی هستم
چون تو رفتی و گذاشتی خالی دستم

***
هنوزم اخلاقای ِ بد ِتو باز داریشون
کصافت کاریاتو میکنی ماس مالی شون
این یارو کیه ؟!
که همش بهت زنگ میزنه
نکنه رابطه ی ِ کاری داری باز با ایشون
خدایی بگو ...؟!
یعنی انقدر خجالتداشت
حالا دوست پسرت یه تایمی کسالت داشت
مگه چیکار کرده بود که این مدلی
این کارارو کردی تویه کصافت باش
من هنوز همون آدمم هنوزم تخسم
واسه هرچیز ِ الکیم بغضم
نمی ترکه
تو بودی دلیل ِ اُفتم
پس دیگه از ما
بکش بیرون لطفا
چون دیگه همه جوره تورو تست کردم
تو این شرایطم نبود ِ تو حس کردم
بگو بینم
خوب تو الان کجایی؟!
که از غم ِ نبودت
یه گوشه کز کردم

***
برو که هیچی بین ِ ما نی اصلا
زندگیم باتو پاشید از هم
من به نبود ِ تو راضی هستم
چون تو رفتی و گذاشتی خالی دستم
برو که هیچی بین ِ ما نی اصلا
زندگیم باتو پاشید از هم
من به نبود ِ تو راضی هستم
چون تو رفتی و گذاشتی خالی دستم
*********
شمارمرو براتبادل اطلاعات قرارمیدم
09104828405
مقتدا مددی